تبليغاتX
نوازش سنگ

نوازش سنگ

خوش اومدی

-چرا دستکش نمی خری؟داری از سرما می لرزی!

چشمانش به چین نشست.دستانش را از جیب بیرون آورد.انگشتی نداشت که دستکشی آن ها را در برگیرد....

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت توسط مهدیه|

با شوق و ذوق رانندگی می کردم،برای دیدن مادرم لحظه شماری می کردم.آه......چراغ قرمز !همیشه از چراغ قرمز متنفر بودم.دختری با لباس های وصله دار نزدیک شد.آقا...یک فال بخرید...آقا تو را بخدا...باید تا شب این ها را بفروشم...آقا خواهش می کنم...

دلم سوخت.گفتم:خب،خانم کوچولو...فال هات رو چند میفروشی؟

دخترک گفت:آقا دانه ای 200 تومان...آقا تو را به خدا بخرید.

یک 10000 تومانی از کیفم بیرون آوردم.جلویش گرفتم.برق چشمانش از نگاهم پنهان نماند.همه ی فال ها را گرفتم و یک شاخه از دسته گلی که برای مادرم خریده بودم به او دادم.

-ببر برای مادرت.امروز روز مادر است!

چشمانش پر از اشک شد.نگاه خیسش را به من دوخت و گفت:مادرم توی قبر خوابیده.مرا پیش او می بری؟

حرفش تا عمق وجودم را سوزاند.اگر من هم جای او بودم چه می کردم؟

نمی شد صبر کرد،چراغ قرمز داشت جایش را به چراغ سبز می داد.سریع در ماشین را باز کردم.

-بیا بالا.

با دخترک به سمت بهشت زهرا رفتیم.گلی که به او داده بودم را روی قبری گذاشت و اشک ریزان زمزمه کرد:مامانی...مامانی خوبم...روزت...مبارک...!

هق هق صدایش بلند شد.رفتم و او را در آغوش گرفتم.ناله کنان گفت:کاش من هم مادر داشتم....

پ.ن:روز مادر مبارک.قدر مادراتونو بدونین.اونا فرشته ان...

نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت توسط مهدیه|

خوب یکی از عجایب دنیا،دنیای مورچه هاست.آن ها خیلی ریز هستند.وقتی بینشان راه می رفتم،اصلا مرا تحویل نمی گرفتند!

پرسیدم:چرا؟

یکی گفت:چون تو انسان هستی و همیشه ما را می کشی.انتظار نداشته باش دست دوستی به طرفت دراز کنیم.

خیلی ناراحت شدم.در همین اوضاع بود که یهو یک سوسک گنده و زشت تشریف آورد!می دویدم تا از دست جناب سوسک فرار کنم،ولی هیچ فایده ای نداشت.که محکم خوردم به پای آقا سوسکه!سرم خیلی درد گرفته بود.بیدار که شدم دیدم از تخت با کله خوردم زمین!

نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت توسط مهدیه|

گوشه گوشه های این کلاس پر شده از خاطرات من و دوستانم و شخصی به نام معلم!

چشمانم را می بندم....................یادم می آید..................میز های چوبی کهنه،در ها و پنجره های قدیمی و تخته سیاهی که شاهد ماجراست!..........................مثل یک داستان قتل شد!

آری قتل است.مقتول ترس هایم است.مقتول بی سوادی من است و قاتل معلم مهربانم با نگاه های نوازشگرش.دستان پر گرم و مهربانش یادم می آید،چشمان مضطرب و نگرانی که همه هم و غمش دلهره هایم است.

هیس............!

درس شروع شد:

به نام خدا...............................الف-ب-پ و ....

گچ بعد از نوشتن حرف (ی) از حرکت باز می ایستد.خیره به معلم به درس گوش میسپارم،حرف های معلم آویزه گوشم است.چشمانم را باز می کنم،پهنای صورتم خیس از اشک است.یاد آن روز ها قلبم را به درد می آورد.روزهایی که با شوق چشم به دهان معلم می دوختم.معلمی که مهربانی هایش پشتوانه ای برای قلب کوچکم بود،دستانش خنثی کننده اشتیاقم و نگاهش تکیه گاهی آرام برای  فارغ شدن از غم و اندوه کودکانه ام بود.و حالا این کودک بی پناه و نیازمند محبت معلمی شده که کلام پر مهرش نقطه امیدی برای کودکان دیگر است.

مهدیه

روز معلم به تمام معلمین گرامی مبارک باد...

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت توسط مهدیه|

فلسطین سرزمین قدس،نماد ایثار و مقاومت،خانه ی بمب و موشک،بستر دلاوران رشید و مقاوم و دیار موسی کلیم ا...،حالا پذیرای سنگ کودکانی پر شور و دلیر است که چشم به دنیا بسته اند و فقط یک چیز می خواهند:آزادی کشورشان.کودکی فلسطینی که همواره شاهد ضجه های مادر بی گناهش و شیون و گریه های او بر پیکر بی جان عزیزانش است،سنگ را مهمان دستانش می کند تا خشمش را با آن پرتاب کند و مظلومیتش را فریاد زند ولو می داند فریادرسی در این نزدیکی وجود ندارد.

حالا او مانده و اسلحه ی یک اسرائیلی و سنگی در دست که هر لحظه جایش در مشت کودک تنگ تر می شود تا جایی که با قدرت به طرف سرباز پرتاب می شود و جلوی پای او فرود می آید.پوزخندی روی لب های سرباز می نشیند،هدف را نشانه می گیرد و ماشه را می کشد و...

صدای گلوله در فضای خلوت کوچه طنین انداز می شود و لباس کودک که مادرش برای تولد او هدیه گرفته بود غرق خون می شود و ساعاتی بعد چشم بر زندگی می بندد و کسی نیست جسد بی جانش را به خاک بسپارد...

مهدیه

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت توسط مهدیه|


آخرين مطالب
» دستکش
» روز مادر
» چه کابوس عجیبی!!!
» کلاس درس
» کودک فلسطینی
» انتظار(از خودم)
» صرفا جهت آپ کردن!
» سال نو مبارک!!!
» گیتار
» کفش

Design By : Pichak