نوازش سنگ
خوش اومدی
چشمانش به چین نشست.دستانش را از جیب بیرون آورد.انگشتی نداشت که دستکشی آن ها را در برگیرد....
دلم سوخت.گفتم:خب،خانم کوچولو...فال هات رو چند میفروشی؟
دخترک گفت:آقا دانه ای 200 تومان...آقا تو را به خدا بخرید.
یک 10000 تومانی از کیفم بیرون آوردم.جلویش گرفتم.برق چشمانش از نگاهم پنهان نماند.همه ی فال ها را گرفتم و یک شاخه از دسته گلی که برای مادرم خریده بودم به او دادم.
-ببر برای مادرت.امروز روز مادر است!
چشمانش پر از اشک شد.نگاه خیسش را به من دوخت و گفت:مادرم توی قبر خوابیده.مرا پیش او می بری؟
حرفش تا عمق وجودم را سوزاند.اگر من هم جای او بودم چه می کردم؟
نمی شد صبر کرد،چراغ قرمز داشت جایش را به چراغ سبز می داد.سریع در ماشین را باز کردم.
-بیا بالا.
با دخترک به سمت بهشت زهرا رفتیم.گلی که به او داده بودم را روی قبری گذاشت و اشک ریزان زمزمه کرد:مامانی...مامانی خوبم...روزت...مبارک...!
هق هق صدایش بلند شد.رفتم و او را در آغوش گرفتم.ناله کنان گفت:کاش من هم مادر داشتم....
پ.ن:روز مادر مبارک.قدر مادراتونو بدونین.اونا فرشته ان...
پرسیدم:چرا؟
یکی گفت:چون تو انسان هستی و همیشه ما را می کشی.انتظار نداشته باش دست دوستی به طرفت دراز کنیم.
خیلی ناراحت شدم.در همین اوضاع بود که یهو یک سوسک گنده و زشت تشریف آورد!می دویدم تا از دست جناب سوسک فرار کنم،ولی هیچ فایده ای نداشت.که محکم خوردم به پای آقا سوسکه!سرم خیلی درد گرفته بود.بیدار که شدم دیدم از تخت با کله خوردم زمین!
چشمانم را می بندم....................یادم می آید..................میز های چوبی کهنه،در ها و پنجره های قدیمی و تخته سیاهی که شاهد ماجراست!..........................مثل یک داستان قتل شد!
آری قتل است.مقتول ترس هایم است.مقتول بی سوادی من است و قاتل معلم مهربانم با نگاه های نوازشگرش.دستان پر گرم و مهربانش یادم می آید،چشمان مضطرب و نگرانی که همه هم و غمش دلهره هایم است.
هیس............!
درس شروع شد:
به نام خدا...............................الف-ب-پ و ....
گچ بعد از نوشتن حرف (ی) از حرکت باز می ایستد.خیره به معلم به درس گوش میسپارم،حرف های معلم آویزه گوشم است.چشمانم را باز می کنم،پهنای صورتم خیس از اشک است.یاد آن روز ها قلبم را به درد می آورد.روزهایی که با شوق چشم به دهان معلم می دوختم.معلمی که مهربانی هایش پشتوانه ای برای قلب کوچکم بود،دستانش خنثی کننده اشتیاقم و نگاهش تکیه گاهی آرام برای فارغ شدن از غم و اندوه کودکانه ام بود.و حالا این کودک بی پناه و نیازمند محبت معلمی شده که کلام پر مهرش نقطه امیدی برای کودکان دیگر است.
مهدیه
روز معلم به تمام معلمین گرامی مبارک باد...
حالا او مانده و اسلحه ی یک اسرائیلی و سنگی در دست که هر لحظه جایش در مشت کودک تنگ تر می شود تا جایی که با قدرت به طرف سرباز پرتاب می شود و جلوی پای او فرود می آید.پوزخندی روی لب های سرباز می نشیند،هدف را نشانه می گیرد و ماشه را می کشد و...
صدای گلوله در فضای خلوت کوچه طنین انداز می شود و لباس کودک که مادرش برای تولد او هدیه گرفته بود غرق خون می شود و ساعاتی بعد چشم بر زندگی می بندد و کسی نیست جسد بی جانش را به خاک بسپارد...
مهدیه
| Design By : Pichak |




